روزی روزگاری بنده ای بود عاشق خدا و هر روز دست در دست خدا کنار ساحل قدم می زدند .یک روز

 

هنگام قدم زدن بنده به خدا گفت : می بینی رد پای هر دوی ما بر روی شنهای ساحل به جا مانده .

 

خدا گفت آری

 

به خدا گفت : من تو را خیلی دوست دارم اما گاهی اوقات میبینم تو مرا رها می کنی

 

خدا گفت : چرا چنین فکری می کنی

 

بنده گفت : وقتی بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم فقط رد پای خودم را می بینم و تو نیستی

خدا خندید و گفت : اشتباه می کنی عزیزم آن رد پایی که می بینی ردپای من است و آن موقع ، موقعی

 است که تو در میانه زندگی در می مانی و نای پیش رفتن را نداری آنگاه من تو را در آغوش می گیرم و

به جلو می برم . آری آن رد پا رد پای من است . 

(لیلا...)