خدا
روزی روزگاری بنده ای بود عاشق خدا و هر روز دست در دست خدا کنار ساحل قدم می زدند .یک روز
هنگام قدم زدن بنده به خدا گفت : می بینی رد پای هر دوی ما بر روی شنهای ساحل به جا مانده .
خدا گفت آری
به خدا گفت : من تو را خیلی دوست دارم اما گاهی اوقات میبینم تو مرا رها می کنی
خدا گفت : چرا چنین فکری می کنی
بنده گفت : وقتی بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم فقط رد پای خودم را می بینم و تو نیستی
خدا خندید و گفت : اشتباه می کنی عزیزم آن رد پایی که می بینی ردپای من است و آن موقع ، موقعی
است که تو در میانه زندگی در می مانی و نای پیش رفتن را نداری آنگاه من تو را در آغوش می گیرم و
به جلو می برم . آری آن رد پا رد پای من است .
(لیلا...)
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۹/۰۸ ساعت 4:1 PM توسط افسانه
|